و اينك ، شاخه نزديك ! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست ، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه ! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من ، شاخه نزديك !
از آب گذشتم ، از سايه بدر رفتم.
رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب- آشيان شكستم
و اينك ، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو ، شاخه نزديك!
سهراب سپهری
آوارگان سومالی
نمایشگاه عکس محمدرضا قنبری
مکان : خانه عکاسان ایران
تهران،انتهای خ سمیه،حوزه هنری،گالری شماره 2
بازدید : 8 الی 18 آبان ماه 1390
ساعت : 9 الی 19

«دیگه خودم نیستم قرارمون یه چیز دیگه بود اصلا میدونی تو خواستی که من اینجوری بشم آره تو تویی که هی میگفتی اگه میخوای تو این دنیا زندگی کنی باید یه جور دیگه باشی میگفتی به آدم های دورو اطراف خودت نگاه کن ببنین زنگی خودشون رو میکنن براشون مهم نیست این گوشه کنارا چه اتفاقایی میفته...آدم هایی که نون به نرخ روز میخورن آره آدم هایی که زیرآبی میرن تا به اونی که میخوان بهش برسن حالا به هر قیمتی که شده...ولی میدونی خیلی فکر کردم.. شایدم این مشکلات چند وقته وادارم کرد یه بار برگردم یه گذری بزنم ببینم کجا ایستادم...»
چرا ما آدما قدر فرصت هایی که خدا بهمون میده رو نمیدونیم.چرا فکر نمیکنیم که یه جایی تموم میشه چرا نمیخوایم قبول کنیم که یه جایی باید وایستاد دیگه نمیشه رفت چرا ما همیشه میزاریم به آخرش که رسید تازه یادمونم میاد که دنیام انتهایی داره...نمیدونم شایدم بگید این ذات انسان که همیشه میخواد در حال دویدن باشه و از همه جلو بزنه به همه چیز برسه اما آخه به چه قیمتی شایدم من اشتباه فکر میکنم نمیدونم....
زود گذشت یک سال دیگم به سنم اضافه شد ...دیروز با سنی که پر از اتفاقات خوب و بد بود ولی شیرین بود و همیشه دوستش دارم خداحافظی کردم. ولی شمع کیک رو با کلی آرزو فوت کردم...
خواب دیگه باید برم برای ادامه مسیر آماده بشم همه چیزم چک کردم به ظاهر که خوبه...
مرسی از همه دوستان که به من لطف داشتن و خوشحالم کردن...
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،
درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه
تپش هايم.
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.
سهراب سپهری...
ولی واقعا احتیاج به یه سفر دارم....
خیلی مطلب بود که میخواستم بنویسم ولی اصلا فرصت نمیکنم بنویسم.
ادامه داره زندگی آره شاید یه چیزایی عوض شده یا در حال عوض شدن باشه. اینم سرنوشتی که برای من رقم خورده ولی این مسیریی که خودم انتخاب کردم و تصمیماتی که خودم گرفتم پس باید ادامه بدم . بعضی موقع ها سخته بعضی وقت هام ساده ...یه روزم به پایان میرسه....
یه وقت هایی آدم اینجوری میشه هرکاری میکنه نمیشه اصلا انگار نمیخواد بشه ....شاید...نمیدونم.
_____________________________________________________________________
تقدیم به مسعود کیمیایی ...

هنوز که هنوز تحت تاثیر فیلم هستم...فوق العاده بود بی نظیر بود ....پر از سکانس های زیبا...سکانس آخر که عالی بود..یکبار واقعا نمیشه باید فیلم را چند بار دید....
فیلم ادامه سه گانه اصغر فرهادی بود قضاوت،داوری و دروغ.. در جدایی نادر از سیمین همه نقش ها حداقل یک بار را دروغ میگویند..حتی اون بچه کوچک....البته سیمین (لیلا حاتمی) در مجموع شخصیتی آرام تر نسبت به بقیه داره...
با اینکه فیلم تلخه ولی این تلخی در جامعه وجود داره...
بعد از دیدن فیلم دلت میخواد با یکی حرف بزنی ذهنت درگیره یه جا گیر کرده....

دیروز برای چندمین بار کتابی را خواندم که بسیار آن را دوست دارم. ( در رویای بابل نوشته ریچارد براتیگان )
رمانی که بسیار جذاب است . لحظه لحظه کتاب همراه با لبخند است حتی در بدترین شرایط و حوادث روی داده در داستان.

_________________________________________________________
قراره جشنواره فیلم کیش برگزار بشه شاید بتونم برم اگه این کارها بزاره...
حداقل بلیط رو تهیه کردم...
همه چی خیلی شلوغ شده همه چی بهم ریخته شده نمیدونم اصلا چه خبره...
فقط میخوام سال نو رو با یک آرامش شروع کنم فقط همین...
فقط آروز میکنم سال جدید به بدی نگذره که اگه اینجوری بشه انگاری اصلا اتفاقی نیافتاده...
تازه بعد از اینکه میفهمه حرفش اشتباه بود بازم میخواد هر جوری شده توجیح کنه....
همینه دیگه...
به خاطر تمام آن خاطره های خوب..
به خاطر آن حس خوبی که با تو داشتم و بی تو....
این همه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشم های آشنا و پر آزار ٬
که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬
حسادت می کنم .....
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو ....
(مسعود کیمیایی)
واقعا زندگی یعنی چه اصلا ما برای چی زندگی مکنیم اصلا ما برای چی به این دنیا آمدیم.
واقعا نمیدونم ما انسان چرا از این فرصتی که داریم استفاده نمکنیم.همه منتظریم اون لحظه آخر برسه تازه به فکر بیافتیم که البته اونم برای بعضی اتفاق میافته اکثریت که اصلا نمیدونن فقظ در یک لحظه اتفاق میافته و دیگه هشدار یا نشانه ای نیست.
چرا ما نمیخواهیم فقط فقط یک لحظه یک جور دیگر فکر کنیم.فکر این که ما به این دنیا آمدیم................
زندگی آنقدر کوتاه است که حتی ما فکرش را نمیکنیم.
یه جمله ای یه جا خونده بودم که یادم نیست از کی بود ولی خیلی زیبا بود گفته بود : زندگی آنقدر کوتاه است که ما فقط فرصت میکنیم کارهای ضروری را انجام بدیم.
لحظه لحظه ی فیلم پر از دیالوگ های زیبا یکی از بهترین دیالوگ ها سکانسی که حامد با مهناز تلفنی صحبت میکنه
(حامد به مهناز میگه :
یه تار موی منو با صدتا مرد اروپایی عوض نمیکنی؟
با مرد آسیایی چطور؟شرقی،ایرانی،تهرانی؟
یا آقای شریف بو گندوی هیز نکبت که دائم خیکش رو میخارونه و عاروق میزنه؟)
دیالوگ دیگری هم داره که بسیار دوست دارم
سکانسی که روز تولد دخترش رو جشن گرفته
جشنی که به تنهایی گرفته. مامور انتظامی زنگ میزنه و حامد شروع میکنه به جرو بحث با مامور انتظامی
و به مامور انتظامی میگه:
(چیه برادر جشن تولده ممنوعه
زن بی حجاب نداریم زن با حجاب هم نداریم.مرد بی غیرت نداریم مرد با غیرت هم نداریم.نوار ممنوعه نداریم ماهواره نداریم صور قبیحه نداریم حشیش،گرس،تریاک،زغال خوب رفیق نایاب نداریم رقص آواز خنده خوشی بشکن و بالا بنداز نداریم.شرمنده تونم هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم)
(لحظه ای حس خوب داشتن....)

